مدرسه، در تعریف کلاسیک و بنیادین خود، صرفاً چهاردیواریِ پوشیده از تختهسیاه و نیمکت نیست؛ بلکه نخستین و حیاتیترین فضا برای نسل جدید است. جایی که در آن، کودک از خانه خارج شده و برای نخستین بار با مفاهیمی چون نظم، سلسلهمراتب، مدیریت زمان و مواجهه با چالشهای اجتماعی آشنا میشود.
با این حال نگاهی به تقویم آموزشی سالهای اخیر در کشورمان، روایتگر داستانی نگرانکننده است؛ داستانی که در آن «تعطیلی» به نخستین و دمدستیترین راهکار برای حل هر بحران تبدیل شده است. از آلودگی هوا گرفته تا سرمای زمستان و ناترازی گاز، قرعهی فال همیشه به نام مدارسی میافتد که قرار بود ستونهای استوار فردا باشند.
گسست در ساختار روانی و انضباطی
نخستین و شاید جبرانناپذیرترین ضربهی تعطیلیهای پیدرپی، فروپاشی «نظم زندگی» در ذهن فرزندانمان است. فرآیند یادگیری به استمرار و تکرار گره خورده است. وقتی دانشآموز میبیند که با هر تغییر جوی یا بحران مدیریتی، نخستین جایی که کرکرههایش پایین میآید مدرسه است، پیامی غیرمستقیم اما مهلک دریافت میکند: «آموزش، اولویتِ آخر است.»
دانشآموز در مدرسه میآموزد که چگونه از بحران عبور کند؛ او در تعامل با همسالان و معلمان، مدیریت بحران و تابآوری را تمرین میکند. اما وقتی او را به بهانههای مختلف در خانه نگه میداریم و از رفتن به مدرسه منع میکنیم، در واقع فرصتِ رشدِ ماهیچههای شخصیتی را از او میگیریم.
از سوی دیگر نیز با توجه به اینکه خانه برای کودک، نماد استراحت و امنیت است، تبدیل کردن اجباری این فضا به محیط آموزشی، تداخل کارکردی ایجاد میکند که نتیجهاش چیزی جز کسالت، انزوا و بینظمی در خواب و بیدارِ این نسل نیست.
طنزِ تلخی به نام آموزش مجازی
سخن گفتن از شبکه «شاد» و آموزش از راه دور در یک بستر مخابراتی که گاهی برای باز کردن یک پیام متنی ساده هم کاربر را به مرز استیصال میکشاند، بیشتر به یک شوخیِ بیمزه شبیه است تا یک راهکار علمی. دنیای دیجیتال و آموزش آنلاین، استانداردهای خاص خود را میطلبد؛ از پهنای باند پایدار گرفته تا سواد رسانهای و ابزارهای سختافزاری مدرن.
در حالی که نیمی از سال تحصیلی به صورت اسمی در خانه سپری میشود، آنچه در عمل رخ میدهد نه آموزش، بلکه نوعی «وقتکشیِ دیجیتال» است.
دانشآموزی که با فیلترشکن و اینترنتِ لاکپشتی به دنبال محتوای درسی میگردد، چگونه میتواند تمرکز لازم برای درک مفاهیم پیچیده را داشته باشد؟ اینجاست که شکاف طبقاتی آموزشی نیز عمیقتر میشود؛ شکافی میان کسی که به اینترنت پرسرعت و تبلتِ آخرینمدل دسترسی دارد و آن دانشآموزی که در نقاط محروم، حتی برای پیدا کردن سیگنال باید به بالای تپه برود.
پارادوکسِ نهادِ جریانساز
بسیار گزنده است که از آموزش و پرورش به عنوان «نهاد جریانساز» و «کارخانه انسانسازی» یاد کنیم، اما در مقام عمل آن را بیاهمیتترین مهره شطرنجِ مدیریتی بدانیم.
اگر ادارات دولتی که بخش بزرگی از آنها در چرخه بروکراسی غیرمولد گرفتار هستند گاهی برای مدیریت مصرف انرژی تعطیل شوند، شاید چرخِ زندگی مردم لنگیِ کمتری پیدا کند. اما تعطیلی مدرسه، یعنی توقفِ ضربانِ قلب آینده.
جالب اینجاست که در گذشتههای نه چندان دور، با وجود امکاناتِ بسیار ابتداییتر، بخاریهای نفتی که هر لحظه بیمِ خطر داشتند و زمستانهایی که برف تا زانوی دانشآموزان میرسید، چراغ مدارس روشن میماند. آن زمان، «رفتن به مدرسه» یک ارزشِ تخطیناپذیر بود. مدیریتِ آن دوران، حلِ مساله را در «ماندن و جنگیدن» میدید، نه در «فرار و تعطیل کردن». امروز اما، گویی سادهترین راه، پاک کردن صورتمساله است.
صادراتِ «بینظمی» به آینده کشور
فرزندان این سرزمین، فارغ از بازیهای سیاسی و کشمکشهای مدیریتی، حق دارند که «بفهمند». آنها سرمایههای واقعی ایران هستند؛ سرمایههایی که اگر امروز در ساختاری منظم و استاندارد پرورش نیابند، فردا نمیتوانند باری از دوش این مرز و بوم بردارند.
وقتی سطح بینظمی در تقویم آموزشی ما با تمام استانداردهای جهانی فاصله میگیرد، در واقع ما در حال صادراتِ «بینظمی» به آینده کشور هستیم.
استانداردهای جهانی به ما میگویند که حتی در سختترین شرایط جنگی و بحرانهای اقلیمی، مدرسه آخرین جایی است که باید بسته شود. چرا که مدرسه، نمادِ امید و بازگشت به زندگی است. اما ما با دستِ خود، این نماد را به نخستین قربانیِ سوءمدیریت تبدیل کردهایم.
واقعیت این است که برنامههای روی کاغذ و بخشنامهها نمیتوانند جایگزینِ حضورِ فیزیکی، نگاهِ معلم و اتمسفرِ سازنده کلاس درس شوند. اگر نگران ایرانِ فردا هستیم، باید از همین امروز زنجیره تعطیلیهای بیرویه را پاره کنیم. مدیریتِ واقعی در این عرصه یعنی فراهم کردن بستر لازم برای متوقف نشدن حضور دانشآموزان در کلاس درس.








دیدگاهتان را بنویسید